... که دریای عشقم را پر ستاره کرد و شب زندگیم را پر نور به راستی نجوای کدام سکوتی که اینگونه بیتابم از دوریت ؟! کاش میدانستم ... به راستی ترنم کدام حقیقتی بر سکوت و تنهاییم؟!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:54 توسط آرمان
|

ابدیتی خواهم ساخت ...
از مرگ ... از پایان ! ... از عشق ... از تو ... رویا ... ابدیتی خواهم ساخت از هیچ ... در هیچستانی که قلبم را بر درش زنجیر کردی... از مرگ یک عشق ... پایان یک رویا ... با یک آینه شکسته به وسعت همین هیچستان ...برابر آینه ات به بلندای همه هستی ام ! ...ابدیتی خواهم ساخت ... از رویای با تو بودنم ...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 12:53 توسط آرمان
|

تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیاورد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!… دعایم کن
« این متن مال خودم نیست ! فقط اینجا نوشتمش که خیلی چیزارو هیچوقت یادم نره ! ... خودمو ! ... تورو ! ... پستی خیلی از به ظاهر مومنا و ایمان خیلی از به ظاهر پست هارو ...! »
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 20:42 توسط آرمان
|

بعضی وقتا چنتا عکس بهتر از هزارتا کلمه حرف دلتو میزنه ! به قول سهراب : میروم بالا تا اوج ! من پر از بال و پرم ... راه میجویم در خورشید ...! 
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 22:46 توسط آرمان
|

روزی باز خواهم گشت
میروم ! ...
با دلی که از زیبایی آسمان شب ظلمت آن را وام گرفته...میروم و در آغوش مرگ آرزوهایمان با خاطراتت تا سپیده صبح امیدم خواهم گریست
...
روزی باز خواهم گشت...
و میدانم که آن روز تولد دوباره ام را در آغوشت جشن میگیری....و می
خندیم به این گریه ها ... !

+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:20 توسط آرمان
|

اتفاقی بود ! ... رفتم یه گشتی توی نت بزنم ! آخه حالم گرفته بود ( پیش میاد دیگه! ) ... ۱ وبلاگ ... ۲ وبلاگ ... ۳ تا ... ۴ تا .... قضیه جدی تر ازین حرفاس !
آقایون ... خانوما ... دنبال GF یا BF میگردید ؟! ... من یه راه خوب دارم براتون! ... نه ! زحمتی نداره ! یه وبلاگ میخواد و چنتا شعر و حرفای عاشقونه! ... بلد نیستیدم خیالی نیس یه کپی پیست که دیگه این حرفارو نداره ! ...
بعضی وقتا اگه دردیم داری وقتی بدونی هنوز یه جایی هست که میتونی خودتو خالی کنی بازم آروم میشی ! ... ولی حیف که تو این دنیا ما آدما باید همه چیو به گند بکشیم ! ... خودمونو راحت گول میزنیم! ... جالبه ! ... ما آدما دیگه چقدر بدبختو تنها شدیم که واسه پیدا کردن یکی مث خودمون هرکاری میکنیم ! ... اونقدر بدبخت که وقتی یکی از تنهایی میگه حتی اگه بدونیمم دروغیه ولی بازم خودمونو گول میزنیم و باورش میکنیم ! ... نه ... هنوزم میگم ما آدما هممون تنهاییم! ... تو یه کتابی (راز فال ورق) حرف سر این بود که اگه خدا بین ما آدما بود احتمالا خودمون نابودش می کردیم ! ... ولی یه خورده فک کنی میبینی همینجوریشم ما خدارو کشتیم! بدون این که ببینیمش! بدون این که بینمون مث خودمون زندگی کنه ! چون داریم پیشرفت میکنیم ... داریم تنهاتر میشیم ... داره یادمون میره کی بودیم و چی شدیم ...
خودمو از دنیا جدا نمیکنم ... چون چه بخوام چه نخوام منم جزئی از دنیام ... ولی ته دلم از همتون بدم میاد ... حتی از تویی که عاشقتم! ( چون میدونم هیچوقت ارزش عشقی که بهت دارمو درک نمیکنی! )
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12:59 توسط آرمان
|

می خواهم با تو رک باشم... بیزارم از آن چه که به نام عشق به من دادی...چیزی جز نا امیدی نبود!... می گویند فردا روز دیگری است ... و من هم انسانی دیگر! ...انسانی که نیمی از وجودش را به خاک سپرد ... یاد تو را...! می خواهم با تو رک باشم...! به ناموس نا امیدیم تجاوز می کنم! شاید لذتش ذهن راست خواه و هستی طلبم را به گند بکشد !... تو چه میدانی؟!... من به لذت این تجاوز ایمان دارم! فردا روز دیگری است ... و من هم انسانی دیگر! من آینده بدون تو را باور دارم!

+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 12:52 توسط آرمان
|

سلام ... بالاخره واسه اولین بار اومدم سایت دانشگاه ... البته سایت بخش برقمونه ولی دودره کردم اساسییییی
(اگه بفهمن دخلم اومده ! ) بگذریم ...امروز توی تالار وحدت دانشگاهمون فیلم کنسرت هوشنگ ابتهاج و لطفی رو گذاشتن ... وااااااای که چه حالی داد من که نفهمیدم چجوری گذشت! هیچوقت فکر نمیکردم با موسیقی سنتی تا این حدم بتونم حال کنم! به هر حال تجربه جالبی ( تا حدودیم عجیبی!) بود واسم ... میخواستم یه عکس از ضبط تو خونمون بزارم
ولی نشد! وای!!!! مال یکی از هم اتاقیامه ولی چه چیز خوفیه!!! ۱۱۰۰۰ قدرت باند ۲۰٪ ولومش شیشه هارو واقعا میاره پایین! خدا نصیب شمام بکنه ایشالاا
... واسه امروز بسه ... تا بعد ... یا حق ... ![]()
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 15:48 توسط آرمان
|

زمان چقدر زود می گذره ! نمی دونم از کجا شروع کنم ! قول دادم بیام از کرمان بگم ولی راستیاتش نه حوصلشو دارم و نه اصلا دلم می خواد ! هرچند ... اینجام ذهن دوم منه ! خودمم و خودم ...! یه خونه 2 خوابه با 2 نفر دیگه اجاره کردیم ! صاحب خونمونم طبقه پایینمونه ... 1 زن و 1 پسر ( همسن خودم ) با 2 تا دختر ( 15 و 23 ساله !) شوهرشم تصادف کرده و فوت کرده اما زن خوبیه واقعا ! حس می کنم دارم عوض میشم ! خیلی زیاد ! ... اصلا از اولین روزی که پامو گذاشتم دانشگاه انگار یکی دیگه شدم ... نه والا ! ... آدم جوگیری نیستم ... شاید خودم خواستم که عوض شم ( ولی خوب هر عوض شدنی ترس داره ! ) خیلی چیزا برام معنیشونو از دست دادن ... دیگه حتی مث سابق نمی تونم بگم عاشق کامپیوترم ! دوسش که دارم ( خیلی شدید ...! ) ولی دلم می خواست از همون اول میرفتم دنبال ادبیات و شعر ... یا اصلا میرفتم دنبال موسیقی ( که الانشم همه چیمه ! ) اما آخه آدم باید فکر آیندشم باشه ! بالاخره اون قدر به کارم اطمینان داشتم که از تهران برم کرمان و جلو همه پای حرفم وایسم ! ... نه از عشق میگم نه چیزی مینویسم ! به قول خلیل جبران : " تفاوت میان یک پیامبر و یک شاعر این است که پیامبر آنگونه که می آموزد زندگی می کند و شاعر اینگونه نیست ! ...ممکن است شاعر با شگفتی تمام از عشق سخن بگوید و با این وجود خودش عاشق نباشد " هروقت ته دلم واسه کسی میلرزه به خودم میخندمو یه خط می کشم رو دستم که یعنی : هنوز بزرگ نشدی بچه !!! راستی اینجا زمین به آسمون نزدیکتره انگار ! به خدام همین طور آخه ستاره ها معلومن ! من دیگه دارم از حال میرم ! ... دیشب تا 4 صبح با هم اتاقیام ورق بازی می کردیم ( پای کل که میاد وسط ...! ) 6 صبح ام رفتم دانشگاه تا حالا ... تا بعد ... یا حق ...
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:48 توسط آرمان
|

سلام سلام سلام سلام ........ خلاصه خیلی سلام ...من اگه بگم که باور نمیکنی ! میکنی؟! چیو؟! این که دارم از کرمان می آپم
من که دوباره میام ... دوباره میام همه چیو بگم اما حالا نه ! فقط دلم لک زده بود واسه نت گفتم بیام یه سر به این رفیق عزیز بزنم!
برمیگردم.... بای باااااااااااااااااااااااااااااااااای![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 18:38 توسط آرمان
|
